تبلیغات
حسابداری تحت وب
طراحی وب
نرم افزار کتابخانه
نرم افزار آزمون
پنل اس ام اس
میزبانی وب
بازی آنلاین
اخبار
خرید کارت شارژ رایتل
حسابداری مهر
لپتاپ ارزان
فروشگاه ساز
تبلیغات اینترنتی
نرم افزار کتابخانه
ایجاد سات
نرم افزار شماره گیر خودکار تلفن
جدیدترین sms
بک لینک رایگان
سایت ساز و فروشگاه ساز
پرداخت با مستر کارت
سیستم تبلیغات کلیکی بنری
انجام پروژه های متلب
کار در منزل
طراحی چهره آنلاین
" > مصاف - مطالب اخبار

مصاف

وبلاگی برای آگاهی بیشتر از زندگی و جامعه

مصاحبه با یک داعشی !

یکشنبه 5 شهریور 1396

العالم/"آه محمد، آه محمد، ببین به نام تو چه کارها کرده اند." سرباز عراقی در حالی که زیرزمینی مملو از زنان و کودکان که زندانی شده توسط داعش کشف می کند فریاد می کشد، این افراد 20 روز پیش در موصل پیدا شدند. به گزارش مشرق به نقل از نیویورک تایمز، نبا 20 ساله یکی از 32 نفری است که توسط شبه نظامیان به اسارات در آمده بود. او همسر یکی از جنگجویان داعش است که به همراه مادر شوهر و خواهر شوهرش از ماه آوریل زندانی شده بودند. پس از سه ماه وقتی برای اولین بار نور به چشم اش خورد، سرباز عراقی که کمک اش کرده بود را در آغوش گرفت، سرباز به گریه افتاد و زن گفت: "ممنونم، ممنونم دایی" سرباز اشاره اش به حضرت محمد بود، بسیاری از مسلمانان ساکن موصل به اسلامی که داعش به آنها تحمیل می کرد بی میل بودند. نبا متوجه گریه سرباز شد. زندگی او زمانی تغییر کرد که پدرش دیدگاه های اش در خصوص اسلام را تغییر داد و به حامی رادیکال داعش بدل شد، مردی که سپتامبر گذشته دختر خود را مجبور کرد به عقد یک جنگجوی داعش در آید. اینک حامله است و "همسر داعشی" قلمداد می شود. با چنین زنانی و بچه هایشان به عنوان مظنون برخورد می شود. دولت عراق اردوگاهی در خارج از موصل برای آنها برپا کرده تا از آنها بازجویی کند، یا اینکه صبر کنند تا بدانند باید با آنها چه کنند. نبا ترسیده است. نمی خواهد به بیرون از شهر برده شود و در یک اردوگاه اسکان داده شود، و نمی داند که با بچه متولد نشده خود چه کند. ازدواج او صرفا در سیستم داعش ثبت شده است، سیستمی که دولت عراق آن را به رسمیت نمی شناسد. بی شک هراس و پیش داوری بسیاری علیه زنانی همچون او در موصل وجود دارد. خیلی ها نیز اذعان دارند که جدا کردن این زنان و بچه های شان شیوه خوبی برای مواجهه با این مشکل نیست. علی الرسام، که با المصلا، سازمانی که اخیرا برای درمان صدمات اجتماعی شهر تاسیس شده است، همکاری می کند، می گوید: "اینک زمان التیام بخشیدن زخم ها است. اگر این زنان را به اردوگاه ببریم، بچه های شان با نفرت بزرگ خواهند شد و این داستان پایان نخواهد یافت. ما به داستانی تازه نیاز داریم." بسیاری در موصل تمایلات الرسام را تکرار می کنند. تا وقتی این موضوع حل و فصل شود، نبا در موصل با مادر، خواهران و برادرش زندگی می کند، امیدش به این است که کسی نفهمد او همسر یکی از اعضای داعش بوده، یا اگر لو رفت، مقامات متوجه شوند که او یک قربانی است – نه یک مظنون. داستان نبا از زندان بدنام ابوغریب آغاز می شود. جایی که نشوان، پدر او، از پدری دوست داشتنی که از راه دوزندگی زندگی خوانواده اش را می چرخاند به حامی داعش بدل شد. پای او به صورت تصادفی به زندان کشیده شد، زمانی که پیامکی که برای یک مشتری ارسال کرد خوانده شد: "دشداشه شما حاضر است." یکی از مشتریان این لباس را سفارش داده بود. اما زمانی که پیامک ارسال می شود، آن مرد که از اعضای القاعده بوده توسط پلیس عراق بازداشت شده است و نشوان نیز به عنوان مظنون به عضویت در عملیات او دستگیر می شود. او در ابوغریب شکنجه می شود و نهایتا مجذوب ایدئولوژی القاعده می شود. نه ماه بعد آزاد شد، اما آن مرد به تغییرات فکری رادیکالی پا گذاشته بود، مردی که بچه های اش و همسرش هدی دیگر او را نمی شناختند. هدی، مادر نبا، شیعه است، هر چند 20 سال از ازدواج آنها گذشته بود و پنج بچه از نشوان داشت، پس از آزادی از زندان دیگر به او دست نمی زد. فراتر از آن، از خوردن غذایی که درست کرده بود یا آبی که ریخته بود سر باز می زد. نشوان زن اش را به خاطر اینکه شیعه بود کافر می پنداشت. ده روز پس از آزادی گزینه ای روبه روی اش قرار داد: یا طلاق بگیرد یا کشته شود. هدی تصمیم گرفت طلاق بگیرد، با درد و محنت زیاد از اینکه شوهری که روزگاری عاشق اش بود پس از نه ماه زندان چنین تغییر کرده بود. هدی داستان زندگی اش را می گوید: "وقتی به وجنات نشوان نگاه می کردی معلوم بود چه چیزی پیش روی موصل قرار دارد. اولین چیزی که پس از آزادی از زندان گفت این بود که شکنجه حکومت به تروریسم منجر شده و "دولت اسلامی" در راه است." ظاهرا این موضوع برای تمام زندانی های ابوغریب روشن بوده است. زمانی که یک سال بعد داعش ظهور کرد نشوان کاملا آماده بود. ریش اش بلند شده بود، زن شیعه اش را بیرون کرده بود، با زنی سنی ازدواج کرده بود، و هر روز از 7 تا 10 صبح، موعظه های جدید برای بچه های اش ایراد می کرد. اسلامی متفاوت با اسلامی که آنها با آن بزرگ شده بودند، اسلامی مملو از افراط گرایی و جزم اندیشی. او فورا با خلافت داعش بیعت کرد. زمانی که پدر نبا از او خواست به عقد سربازی داعشی در آید 19 سال اش بود. "وقتی شنیدم به من می گوید به عقد یک داعشی درآیم گریه ام گرفت. به لرزه افتادم. نمی خواستم. اما مرا تهدید کرد. اگر قبول نکنی به داعشی ها می گویم مادرت شیعه است و آنها او را می کشند." نبا به ازدواج تن می دهد و جان مادرش را نجات می دهد. او شوهرش، اشرف، را در شب عروسی و زمانی که به اتاق خواب پا می گذارد می بیند. فقط در چند دقیقه اول با نبا مهربان است. نبا توضیح می دهد: "شوهرم اشک ریخت و گفت می دانم که من را نمی شناسی و برای ات سخت است که با من باشی. اما وقتی به من دست زد و اکراه کردم، ناگهان خشن شد و به زور متوسل شد." این وضعیت در 10 روز نخست ازدواج، زمانی که اشرف خانه بود و از جنگ دور، ادامه یافت. وقتی اشرف برای پیوستن به جنگ خانه را ترک کرد با خواهر شوهرش تنها می ماند. می گوید: "از خانواده شوهرم هراس داشتم. از آنها می ترسیدم فکر می کردم هوادار داعش هستند. در اتاق را قفل می کردم، تنها برای غذا، شستن ظرف ها و تمیز کردن خانه بیرون می آمدم و باز به اتاقم باز می گشتم." وقتی شوهرش گاه و بیگاه به خانه باز می گشت تا نبا را ببیند، به او التماس می کرد تا اجازه دهد مادر و خواهران و برادرش را ببیند. تنها دو بار اجازه چنین ملاقاتی را داد و در کل ملاقات بازوی او را گرفته بود و اجازه نمی داد عزیزانش را بغل کند. اوایل آوریل امسال، جنگ شدت می گیرد و نبا به همراه دیگر زنان خانواده شوهرش به موصل برده می شوند. این زمانی است که آنها به همراه دیگر وابستگان مونث اعضای داعش به زیرزمین کذایی منتقل می شوند. سی و دو تن از آنها سه ماه کامل در زیرزمین محبوس بودند. در این دوران به نور دسترسی نداشتند، روزی دو سه عدد خرما به هر نفر می دادند، مقداری عدس و آب رودخانه برای نوشیدن. نبا می گوید: "برای ماه ها از شدت گرسنگی گریه می کردم. داخل زیرزمین از همدیگر می ترسیدیم. نمی دانستیم کی به کی است و اعتقادات دیگران چیست. پس هر کدام حرف هایمان را برای خودمان نگه می داشتیم." حالا موفق می شود گاه و بیگاه از طریق موبایلی که داخل جیب اش پنهان کرده بود با خانواده اش تماس بگیرد و به آنها بگوید که هنوز زنده است. اما نمی دانسته در کجا اسیر است. پدر او ناپدیده شده بود و تا به امروز جای او معلوم نشده است. نبا تمام این سه ماه یک لباس بر تن داشته، که نهایتا به دلیل عرق بدن او به رنگ سیاه و سفید در آمده بود. همچنان اشرف هر هفته باز می گردد، بازوی او را می گیرد و از زیرزمین به آشپزخانه می آورد، کارش را خیلی سریع با او انجام می دهد و به داخل زیرزمین پرت اش می کند. اشرف به نبا می گوید: "من در نبرد برای حفظ خلافت خواهم مرد و تو نیز تا آخرین نفس با من خواهی مرد." این وضعیت هفته ها ادامه می یابد تا اینکه خبر می رسد کشته شده است. نبا می گوید: "لیست کشته شدگان را بلند می خواندند و می فهمیدیم. وقتی خبر مرگش را شنیدم راحت شدم و در عین حال ترسیدم." بخشی از آنچه به هراس او دامن می زد این بود که را به یک "برادر داعشی" دیگر واگذار کنند، وقتی همسر یک داعشی بیوه می شود می تواند به عقد "برادر" دیگری در آید. اما این اتفاق برای نبا نیفتاد و در عوض آن سرباز عراقی او و دیگر زنان را پیدا کرد و آنها را از زندان شان نجات داد. نبا می گوید: "چند ساعت کوتاهی که مانده بود تا خانواده و خانه و مادرم را ببینیم، تمام وقت گریه می کردم، می خواستم هر کس را می دیدم در آغوش بگیرم. می خواستم تمام سربازانی که سر راه با آنها مواجه می شدم بغل کنم. و بالاخره مادرم را دیدم، جیغ کشیدم و خود را میان بازوهای اش انداختم." حالا هدی، نبا و تمام خانواده به گریه می افتند. هدی می گوید: "کاش مرا به جرم شیعه بودن کشته بودند و شاهد این اتفاقات برای دخترم نمی بودم." نبا زمانی که از اسارت رهایی یافت چهار ماه حامله بود، و می خواهد بچه اش را سقط کند. من و مادرم روانه مطب دکتر شدیم، در مسیر به مادرش می گوید: "اگر صدای قلب اش را بشنوم، بچه را سقط نمی کنم، اما اگر صدای قلب اش را نشنوم سقط می کنم." نبا صدای قلب بچه را می شنود و با وجود اینکه دکتر همراه بوده و می خواسته سقط جنین را انجام دهد، او اجازه این کار را نمی دهد و می گوید: "نمی توانم بچه ام را بکشم. داعش مردم را می کشد. من نمی توانم همین کار را به آن بچه انجام دهم. من صدای قلب اش را شنیدم و او را نخواهم کشت." بچه را نگه داشته و امیدوار است از سپتامبر بتواند به دانشگاه بازگردد. هر چند نبا امید دارد که طوری و به طریقی قادر باشد زندگی اش را بدون گذشته از سر گیرد اما به یقین سیاحتی ساده پیش رو ندارد.

  • نظرات() 
  • جمعه 27 مرداد 1396

    تسنیم/ سومین روز بررسی صلاحیت وزرای پیشنهادی دولت دوازدهم با حواشی همراه بود. پنجمین جلسه بررسی صلاحیت وزرای پیشنهادی دولت دوازدهم ساعت 8و 10 دقیقه صبح امروز (پنج شنبه 26 مرداد) با به صدا در آوردن زنگ آغاز جلسه از سوی علی لاریجانی آغاز شد که حواشی نیز در این جلسه وجود داشت. *تجلیل از آزادگان مجلس در ابتدای جلسه علنی امروز پارلمان هیئت رئیسه مجلس به مناسبت «سالروز آغاز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی»، از نمایندگان آزاده مجلس تجلیل کردند. * پشیمانی یک نماینده از عدم مخالفت با آوایی پس از اظهارات مخالفان و موافقان وزیر پیشنهادی جهاد کشاورزی(محمود حجتی) نوبت به ارائه برنامه های وزیر دادگستری (سید علیرضا آوایی) رسید که هیئت رئیسه مجلس اعلام کرد نماینده ای در مخالفت با وی ثبت نام نکرده است البته یکی از نمایندگان با گذشت چند دقیقه به عنوان مخالف وزیر دادگستری در پشت تریبون قرار گرفت که برخی از نمایندگان با لحنی طنز آلود اعلام می کردند که وی پشیمان شده است. *شعر خوانی وزیر پیشنهادی دادگستری و مزاح لاریجانی زمانی که وزیر پیشنهادی دادگستری در پشت تریبون قرار گرفت تا از برنامه های خود دفاع کند اظهارات خود را با خواندن شعری از فیض کاشانی به نطق خود پایان داد که علی لاریجانی رئیس جلسه خطاب به جهانگیری گفت: آقای جهانگیری !باید آوایی را به عنوان وزیر ارشاد معرفی می کردید شعر خوب می خوانند. *وزیری که از کودکی کشاورز است محمود حجتی وزیر پیشنهادی جهاد کشاورزی در جلسه بررسی صلاحیت وزرای پیشنهادی در صحن علنی مجلس اظهار کرد: اگر بنده اینجا دفاعی انجام می‌دهم یا پاسخی را به سؤالات عزیزان می‌دهم، خدایی ناکرده این امر تداعی نشود که ما هیچ نقطه ضعفی نداریم؛ بنده نقاط ضعف زیادی دارم. از کودکی با کشاورزی فاصله نداشتم و کشاورز بوده و هستم. *لاریجانی: به اندازه پروفسور کواکبیان وارد نیستم پس از اینکه هئیت رئیسه مجلس اعلام کرد وزیر پیشنهادی دادگستری مخالفی ندارد برخی از نمایندگان اعتقاد داشتند که موافقان وی نیز طبق آیین نامه نباید صحبتی داشته باشند که در این میان مصطفی کواکبیان نماینده مردم تهران در مجلس در تذکری خطاب به رئیس جلسه گفت: آقای لاریجانی کاری کنید که موافقان صحبت نکنند، لاریجانی در پاسخ گفت: ما دوست داریم این اتفاق بیفتد اما حق شان است که موافقان صحبت کنند. کواکبیان در ادامه گفت: شما خودتان استادید، جوری صحبت کنید که موافقان خودشان صحبت نکنند، لاریجانی ادامه داد: البته؛ اما به اندازه پروفسور کواکبیان وارد نیستم. *کلاس درس فلسفه لاریجانی برای پاسخ به تذکر یک نماینده عبدالحمید خدری نماینده مردم بوشهر در مجلس در تذکری خطاب به علی لاریجانی گفت روز گذشته بنده تذکری دادم و گفتم که رئیس جمهور و وزرای پشنهادی نمی توانند وقت خود را در اختیار سایر افراد قرار دهند شما میکروفن بنده را خاموش کردید البته باید بگویم که سه نوع قیاس داریم، قیاس اولویت، قیاس منصوص العله و آن قیاسی که شما اشاره کردید. تمام علما اجماع دارند که دو نوع اول قیاس حجت و در اصول و فقه به آن استناد می شود. لاریجانی که اداره جلسه علنی مجلس را بر عهده داشت در این لحظه اظهار کرد: قیاسی که منطقی باشد، بله اما قیاسی که در فقه از آن بحث میشود، منطقی نیست. وی گفت: آقای خدری، نمی‌شود. این همان قیاسی است که مذموم می‌باشد. شما اگر قیاس منطقی می‌فرمایید باید باب برهان باشد، اما آیا در اینجا چیزی از باب برهان داریم؟ بنابراین آن قیاسی که مذموم است همین است که شما می‌گویید. حجت الاسلام خدری بار دیگر به ماده 226 اشاره کرد و گفت: بر این اساس دو نفر موافق و دو نفر مخالف با حفظ ترتیب می‌توانند صحبت کنند و اساس ماده به گونه‌ای است که ترتیب باید رعایت شود، وقتی مخالف حضور ندارد سالبه به انتفاع موضوع می شود و این مخالف آیین نامه است.

  • نظرات() 
  • جمعه 27 مرداد 1396

    فارس/ محسن ماقبل از شهادتش ضربه سنگینی به تروریست‌ها وارد کرده و خدا فقط می‌داند که چندتایی را آن روز هلاک کرد. این جمله‌اش هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که به فرمانده می‌گفت حاجی هر کاری که دستور بدید من انجام می‌دهم فقط شما به من بگو کجا را باید بزنم. این روزها کمتر کسی هست که محسن را نشناسد. حتی آنهایی که زیاد با دنیای مجازی سر و کاری ندارند محسن را می شناشند. وقتی خدا بخواهد به بنده ای عزت بدهد و او را بزرگ کند؛ می شود همین محسن حججی. با رفتن محسن خیلی ها از خواب غفلت بیدار شدند و برعکس تصور دشمن اتحادی عجیب در بین آحاد مردم به وجود آمد. که حقیقت زنده بودن شهید را می توان به خوبی درک کرد. امروز با دوستان و همرزمان محسن هم صحبت شده ایم تا چندخاطره‌ هرچندکوتاه برای مخاطبان مشرق بیان کنند. همرزم و فرمانده محسن حججی : از زمان حضور محسن در سپاه مدت زیادی نمی‌گذرد. بعد از دوره‌ی آموزشی به‌عنوان نیروی جدید پیش من آمد. یک روز برای اینکه ایشان را نسبت به زرهی توجیه کنم به همراه هم در آشیانه تانک‌ها رفتیم. قرار بود از دریچه‌های زیر تانک بازدید کنیم و برای سرویس تعدادی از آن‌ها را بازکنیم. به همراه هم داخل پاچال رفتیم بعد از اینکه کارمان تمام شد برای بستن دریچه‌های زیر تانک نیاز بود باهم همکاری کنیم. چون هم بد جا قرار داشتند و هم سنگین بودند. زمانی که ایشان دریچه‌ها را نگه داشتند و من می‌بستم با یکدست دیگر پیچ‌های قسمت دیگر را محکم می‌کرد. به او گفتم: آن‌ها را بعد محکم می‌کنم. گفت: مؤمن باید زرنگ باشد. از همه‌ی اعضای بدنش به‌درستی استفاده کند. وقت و پول بیت‌المال هدر نرود؛ و جسم ما هم آماده برای روزهای سخت باشد؛ و وقتی خوب توجه کردم دیدم به گوشی که سخنرانی حاج‌آقا عالی را پخش می‌کند گوش می‌دهد. زیر لب هم ذکر یا ستارالعیوب می‌گوید. گفتم: ما کجا و روح بلند شما کجا. تا اینکه بعد از شهادت با خودم فکر می‌کردم پی بردم که آن آمادگی و رشادت در زمان دستگیر شدن حاصل زحمت‌های فروان بود که متحمل می‌شد. تا توانست این‌گونه سربلند باشد. در مرحله آخر که ما باهم به سوریه رفته بودیم یک روز روی یک‌تکه سنگ روی تپه‌ای نشسته بود، رفتم کنارش و گفتم: چرا غمگینی؟ اینجا برای چی نشستی؟ گفت: دنبال یک ترکش سر گردونم یا یک تیر که بیاید به سینه من بخورد. آمادگی اعتقادی بسیار خوبی داشت با توجه به اینکه نیروی جدید بود و اولین بار بود در سوریه حاضرشده بود واقعاً شجاع بود و هر کس ایشان را می‌دید فکر می‌کرد چند سال هست در سوریه می‌جنگد به لحاظ تخصص زرهی هم خیلی زود خودش را رسانیده بود به خیلی از بچه‌های زرهی که سابقه‌های زیادی داشتند. ازلحاظ دینی هم شد سالار شهدای مدافع حرم در تمام زمینه‌ها واقعاً مجاهدانِ تلاش کرد و درنهایت به آرزویش رسید. همرزم محسن : مهر و آبان سال 94 همان روزهایی که بچه‌های لشگر زرهی هشت نجف یکی‌یکی پرپر می‌شدند. (موسی جمشیدیان و حسن احمدی و کمیل قربانی و محمدجواد قربانی و حمیدرضا دائی تقی و پویا ایزدی.) محسن هم همراهشان در سوریه بود. یک دریچه زیر تانکشان باز شد با یکی بچه‌ها زیر تانک رفتند. باید بسته می‌شد. همین‌طور درازکش زیر تانک شروع کردند به درست کردنش. خاک آنجا خیلی ناجور بود ما به او میگیم خاکِ مرده که در اثر تردد زیاد ادوات زرهی شنی دار به این شکل درمی‌آید. درست یادم نیست ولی فکر کنم یکی دوساعتی طول کشید تا به‌سختی و با زحمت درستش کردند. بااینکه تازه از یک شهر دیگر در فاصله خیلی دور تانک را آورده بودند. وقتی کارشان تمام شد و بلند شدند تمام بدن و لباس‌هایش و حتی ریش و موی سرشان با خاک یکی بود جوری که انگار مجسمه گلی‌اند. سردار امینی هم آنجا بود آن‌قدر از این خلوص در کارشان خوشحال و بی‌قرار بود که تا مدت‌ها هر جا می‌رفت از حججی و دوستش می‌گفت. جاهای مختلف. انگار ایشان هم یک‌چیزی در وجود محسن دیده بود. بعد هم تانک را که مدل نسبتاً جدیدی بود بردند بالای تپه و ده‌ها گلوله با دقت بالا نصیب دشمن کردند و تلفات زیادی هم دادند. آن روزها سردار دل‌ها خودش مستقیماً عملیات را زیر نظر داشت و خیلی از این عملیات راضی بود و کلی برای بچه‌ها پیام تشکر فرستاد؛ و البته محسن ماقبل از شهادتش ضربه سنگینی به تروریست‌ها وارد کرده و خدا فقط می‌داند که چندتایی را آن روز هلاک کرد. این جمله‌اش هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که به فرمانده می‌گفت حاجی هر کاری که دستور بدید من انجام می‌دهم فقط شما به من بگو کجا را باید بزنم. البته این جمله را در خط مقدم و در برابر موشک‌های تاو آمریکایی گفتن کار هرکسی نبود. چند روز بعد هم دشمن تانکش را با موشک هدف قرارداد که به اذن خدا آسیب جدی ندید و مثل‌اینکه خدادوست داشت محسن را حسین وار ملاقات کند.

  • نظرات() 
    • تعداد صفحات :628
    • 1  
    • 2  
    • 3  
    • 4  
    • 5  
    • 6  
    • 7  
    • ...  

    آخرین پست ها


    نویسندگان


    نظرسنجی

    • خوشتیپ ترین هنرمند مرد؟





    آمار وبلاگ

    • کل بازدید :
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه :
    • بازدید ماه قبل :
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :

    اَبر برچسبها